تواین پست میخوام برای اولین بار جدی به خود نگاه کنم،آخه همیشه عادتم بوده با شوخی و طنز ضعفام رو بپوشونم از روزی که پا روی این جهان خاکی گذاشتم فهمیدم که همون شهروند عادی جامعه بمونم بستمه آخه نه جنبه قدرت رو دارم نه زبون خوبی برای حرف زدن و کنار هم گذاشتن کلمات شاید تو نویسندگی هم استعدادی نداشته باشم اما یه جوری خودم رو تونستم راضی کنم و شاید بهتره بگم عقده گشایی کردم و آرزو دارم تونسته باشم حداقل 4تا آدم رو راضی کنم .الان که این رو مینویسم 4،5 ساعت دیگه به تحویل سال نمونده و میخوام درون خودم رو تو سال89 نگاه کنم :

فروردین:پس از یه مدت طولانی انتظار بالاخره عید اومده بود و باید شاد می بودم ولی اینطوری نبود نمیدونم چرا ولی نه اینطوری که انتظار میرفت نبود.

اردیبهشت:تماما منتظر امتحانات بودم تا از شر مدرسه خلاص بشم و بالاخره امتحانا شروع شد.

خرداد:امتحانا تموم شد من آماده گرفتن جشن تولد بودم و برای آخرین بار تا 4ماه دیگه دوستام رو دیدم میخواستم عکساش رو براتون بذارم ولی یه دفعه ای اون شعورم بیدار شد و گفتم شاید دوستام دوست نداشته باشند و ولش کردم.

تیر:بیهودگی کارم شده بود خوردن ،خوابیدن ،کتاب خوندن

مرداد:به خودم تکونی دادم و دو تا کلاس رفتم

شهریور:بهم بر خورده بود همه خانواده روزه گرفتن منم روزه گرفتم(بی نماز)

مهر:خدایااااااااا نه

آبان:عذاب،درد

آذر:دیگه عادت کرده بودم عذاب کم تر شده بود ولی تموم نشده بود

دی:خدایا حکمتت رو قربون تا آذر هوا غیر طبیعی یه دفعه طبیعی شد

بهمن:ما هستیم

اسفند:کم کم واسه عید آماده میشدم که خبربدی اومد ،ژاپن

بدترین خبر:اضافه شدن سه شهید دیگه به جمع شهدا.

تلخ ترین صحنه :میخواستم اسمش رو بذارم فداکارانه ترین صحنه ولی اینطوری بهتره دیدن آتش نشانان ژاپنی که خودشون رو به صد متری نیروگاه رسوندن تا اونجارو خنک کنن و خودشون رو مستقیم در برابر تشعشعات قرار دادن تا مردم دیگه سالم بمونن

شیرین ترین خبر:دوتا خبربود یکی پدر یکی از اقوام سکته کرده بود حالشون خوب شد و دیگری مربوط به پدر یکی از دوستان بود که تو کما بود و از کما در اومد و شکر خدا خوب شدن

عید خوبی داشته باشید