دل تنگی های من
شاد باش تا سرزنده باشی البته اگر بگذارند
قالب وبلاگ

همیشه منتقدا و سینمادوستا گفتن که سال 48 سال شکوفایی سینمای ایران بود!حالا من یه جمله بهش اضافه میکنم و میگم اگه 48 شکوفاییش بوده سال 90 هم میشه گفت برگشتش از مرگ به زندگی  بود. فیلمهای فوق العاده ای که منی رو که سالی یه بار هم سینما نمیرفتم(از 85 به بعد)رو دوباره به سینمای ایران امیدوار کرد.

یه حبه قند از نظر من با اختلاف خیلی خیلی کم از جدایی نادر از سیمین بهتر بود . ورودآقایان ممنوع هم که باعث شد که بعد مدتی باز برم یه فیلم رو دوبار ببینم.سعادت آباد هم که فیلم بسیار خوبی بود .مرگ کسب وکار من است هم فیلم تلخی بود ولی قابل تامل بود. از راه آبی ابریشم بیشتر انتظار داشتم .زنان ونوسی و مردان مریخی و اخلاقتو خوب کن هم فیلهمهای قابل تحملی بودن .پیتزا مخلوط سخیف.منتظر اکران گزارش یک جشن و خیابان های آرام و اسب حیوان نجیبی است هستم.متاسفانه جرم و مرهم و آلزایمر و زندگی با چشمان بسته رو هم نتونستم ببینم .در مورد اخراجیهای 3 و پایان نامه هم حرفی نمیزنم .و درآینده هم منتظر نارنجی پوش استاد مهرجوییم

[ سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤۸ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

بله ماییم دیگر!

ماییم که رفیقانمان مسخره مان میکنند که بنظرشان ادا در میآوریم و میگوییم به شجریان علاقه داریم و از ساسی مانکن بدمان می آید!

ماییم که رفیقانمان اسکلمان میکنند که فیلمهای لودگی را نمی پسندیم (اخراجیها و افراطیها)و بیشتر فیلمهای درام خوشمان می آید البته از کمدی بدمان نمی آید ولی کمدی با معنی و  جالب را دوست داریم و از کمدی های چرت و پپرت بدمان می آید!!!!!!!!!ماییم که وقتی بهشان میگوییم که کتاب خواندن را دوست داریم آنان میگویند حوصله داریا!و ماهم تاییدش میکنیم!

ماییم که به زفیقانمان میگوییم جای دیدن فیلمهای جکی چان حاضریم بنشینیم اشکها و لبخندها یا آپارتمان را برای هزارمین بار ببینیم یا راننده تاکسی یا دیگر فیلمهای عشقمان رابرت دنیرو را!االبت فیلمهای برادر مارلون هم باشد بدمان نمی آید!

ماییم که به دوستانمان میگویم :ای یاران پایه هستید به تماشای یه حبه قند برویم ؟و آنان میگویند کمدی است؟و ما میگوییم نه و آنان میگویند لیکن گر کمدی نیست ما به آنجا جلوس نمی فرماییم.ماهم مشتی خاک بلند میکنیم و بر سر آنان میکوبیم و همراه با آن میگوییم:خداوند تمام خاکهای هستی را بر سرتان بپاشد انشاالله!

به هر صورت با اینهمه تضاد اینها دوستانمان هستند و ماهم طبق نامی که برایشان گذاشتیم(دوستان)با ایشان حال میکنیم و اینهم خودش یک مورد  است که نشان میدهد :

ماییم دیگر

[ دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]
خونه این خونه ی ویرون
واسه من هزار تا خاطره داره
خونه این خونه ی تاریک
چه روزایی رو به یادم میاره
اون روزا یادم نمیره
دیوار خونه پر از پنجره بود
تا افق همسایه ی ما
دریا بود ، ستاره بود ، منظره بود
خونه ، خونه جای بازی
برای آفتاب و آب بود
پر نور واسه بیداری
پر سایه واسه خواب بود
پدرم می گفت : قدیما
کینه هامون رو دور انداخته بودیم
توی برٿ و باد و بارون
خونه رو با قلبامون ساخته بودیم
خونه عشق مادرم بود
که تو باغچه ش گل اطلسی می کاشت
خونه روح پدرم بود
چیزی رو همپای خونه دوست نداشت
سیل غارتگر اومد
از تو رودخونه گذشت
پلا رو شکست و برد
زد و از خونه گذشت
دست غارتگر سیل
خونه رو ویرونه کرد
پدر پیرمو کشت
مادر و دیوونه کرد
حالا من مونده م و این ویرونه ها
پر خشم و کینه ی دیوونه ها
من زخمی ، من خسته ، من پاک
می نویسم آخرین حرفو رو خاک
کی میاد دست توی دستم بذاره
تا بسازیم خونه مون رو دوباره
<<ایرج جنتی عطایی>>
کی خونه رو باهم میسازیم؟
پ.ن:دوتا آهنگ باحال گذاشتم یکی از زنده یاد عبداللهی یکیم از 25 band.
هر کدوم رو دوست دارید پلی کنید.
[ یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠٠ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

امروز روزه تولدته ،میخوام بهت تبریک بگم.اینجا همه خوابیدن یا شاید بگم خودشون رو بخواب زدن اسم تو رو که حذف کردن و تولدت هم  که از روز ازدواجم کمتره که تو تقویم نزدن.گفتم که همه خوابن اونی هم که اومد بهت گفت آسوده بخواب که ما بیداریم چرت گفت ،خودش ازهمه خواب تر بود.میخوای از ایران بدونی؟ایرانی نمونده که دربارش حرف بزنم ایران فقط اسمش ایرانه .شده تنها کشوری که رو پرچمش با یه زبون دیگه نوشتن کاش فقط همین !زبونشرو کلا تغییردادن ،سپید شده سفید درود شده سلام حتی پیلم به اون بزرگیش کردنش فیل،ایرانم احتمالا چند وقته دیگه اسمش رو میکنن فلسطین ثانی!!.

بزرگم فقط اومدم بگم تو الان چیزی ازت نمونده که کاری واسمون کنی یه خواننده ای الان هست صداش باحاله میگه:<<آی شقایق ما جماعت دردمون از خودمونه>>اگه مشکلیم هست ما خودمون کردیم خودمونم باید درستش کنیم حالا کی؟نمیدونم.

کل این چیزایی که گفتم واسه این بود که فقط تهش بگم عزیزم تو خودتو درگیر ما نکن وگرنه مثه ما روانی و افسرده میشی.بشین همونجا راحت از جوی عسل ،کره و عسل بخور و حال کن.

[ شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٤:٢٢ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

واقعا من نمیدونم این مردم شریف بوشهر تو استادیوم این همبستگیشون رو از کجا میارن اگه همبستگی و اتحاد بوشهریا استادیوم دوست رو کل مردم ایران داشتن الان ما این بدبختی ها رو نداشتیم!واقعا من موندم این 15 هزار نفری که همیشه خدا تو استادیومن و پرش میکنن چطوری یکدست و هماهنگ بدون لیدر! همینطور به خواهر و مادر افرادی نظیر داور ،دروازبان حریف ،مهاجم حریف،و در مواردی نایاب به مربی خودی ابراز لطف میکنن!!!(حالا بگذریم که اگه دیدن آدمه بی بخاریه افرادی شامل عمه و ننه جونشونم مورد لطف قرار میدن و گاهی از انواع شیر آلات استفاده میکنن تا تحریکش کنن!که نیاز نیست وارد این مسائل حاشیه ای  بشیم)،انگار از قلب 15هزار نفر با هم قرار گذاشتن همینطور ابراز علاقه کنن ،کل ابراز لطفاهم بسته بندی شده از قبل بصورتی که اول برای داوربا دقت کن شروع ولی بعدوارد مسائل حاشیه ای مثه شیر سماور و اگزوز خاور رو تقدیم داور میکنن.عزیزانی که پاتون رو تو استادیوم میذارین و ازمسابقه لذت میبرین جان مادرتون یکم مراعات کنین بابا یه پاستوریزه هایی مثه ما هم میاد استادیوم والا ما هم تیممون رو دوست داریم کاری نکنیدجای استادیوم اومدن بشینیم در خونمون فوتبال نگاه کنیم تیممونم حامی نداشته باشه

پ.ن:مطلبم یه چیزدیگه بود،درباره یکی ازمعلمای پارسال ولی بخاطر احترام هموندو کلمه ای هم که به من یاد دادو قبلش نمیدونستم ننوشتمش

[ چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

من نمیدونم چه غلطی کردم که این خدا ول کن ما نیست هر چی خل و چل و دیوانه و روانیه واسکل و شاسکول و اوشکول میندازه تو یقه ماگریهیه روز من پس از کشمکش های بسیار  لباس پوشیدم که برم پیرایشگاه سر خیابون وایسادیم:

من:آقا فلان جا میری؟

آقا:بپر سوار

منم که بخاطر اینکه به اولین تاکسی که برخوردم حاضر شد بره به بخت خودم درودی فرستادم و با خوشحالی سوار شدم.

آقا:میخوای بری فلان جا چیکار؟

من:موهام رو کوتاه کنم

_حالا که کسی تو تاکسی نیست راستشو بگو اسمش چیه؟

_کی اسمش چیه؟

_طرف.

_کدوم طرف؟

_سمت راست،خوب دوست دخترت دیگه.

_دوست دخترت چه کوفت زهرماریه،میخولم برم موهام رو کوتاه کنم،من اگه رو این کارا رو داشتم الان اینجا نبودم.

_میخوای بری آرایشگاه سرو وضعتو درست کنی بعد بری نه؟

_جون مادرت ول کن.

_فقط میخواستم بهت بگم اینا وفا ندارن الان با یکی دیگست!

_باشه حتما در موردش فکر میکنم

_حالا اسمش چیه؟

_ای بابا!باشه بزرگتره سوسنه و کوچیکتره هم زیبا

_دیدی گفتم ؟بعد الکی میرن نوشابه هدر میدن مردم!

_مرسی !نگهدار

_مرسی چیه؟سپاسگزارم

_بفرما این کرایت رو بگیر دست از سر کچل ما بردار

_سلام مارو هم بهش برسون

_باشه میرسونم میخوای از طرفت ماچشون کنم؟

_بد نیست

_خوب پس زودتر برو تا دیر نرسم وگرنه ماچ رو از دست میدم

اینم از مثه دوستان نمیتونیم  بدبختی های ماست دیگه البته یه چیزایی هم گفت که سانسور شد ما مثه دوستان نمیتونیم بی پرده حرف بزنیم.

پ.ن:داستان واقعی بود ولی اگه نگارشش بد بود ببخشید ،آخه میدونید نویسنده ای که شکمش پر باشه بازدهیش بیشتر یه ورژن شکم خالیشه.نیشخند

[ یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱۸ ‎ق.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

در آستانه 15 سالگیم اومدم به کل کهکشان راه شیری بگم من همونم آدم قبلیم شاید پنج تا تار سیبیل در آورده باشیم ولی بر نظر خودم و دیگران من هیچ تغییری نکردم ،از نظر مامان بزرگم هنوز رفتارم بچه گونه است ،از نظر دوستام من یه بچه مثبتم که فقط دوست داره موسیقی رو دنبال کنه و رمان بخونه و فیلم نگاه کنه!،از نظر خواهرم من هنوز همون جوجه کوچولو ام که از وقتی چشم باز کردیم به همین اسم صدام میکرد و منتظر تا من یه سوتی بدم،از نظر استقلالیا بارساییا من یه هوادار زبون دار پرسپولیس و رئالم و از نظر خودم یه آدم بی مزه ام که هیچ اعتماد به نفسی نداره و همه کاراش الکیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


در کل من عوض بشو نیستم و دوست ندارم عوض شوم نه استقلالی میشم نه بارسایی،نه موسیقی رو ول میکنم نه فیلم،هنوزم همون اخلاق بچه گونم رو حفظ میکنم و جوجو میمونم و هرچی میخواین ازم سوتی بگیرین

[ یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۳:۱٦ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

 تواین پست میخوام برای اولین بار جدی به خود نگاه کنم،آخه همیشه عادتم بوده با شوخی و طنز ضعفام رو بپوشونم از روزی که پا روی این جهان خاکی گذاشتم فهمیدم که همون شهروند عادی جامعه بمونم بستمه آخه نه جنبه قدرت رو دارم نه زبون خوبی برای حرف زدن و کنار هم گذاشتن کلمات شاید تو نویسندگی هم استعدادی نداشته باشم اما یه جوری خودم رو تونستم راضی کنم و شاید بهتره بگم عقده گشایی کردم و آرزو دارم تونسته باشم حداقل 4تا آدم رو راضی کنم .الان که این رو مینویسم 4،5 ساعت دیگه به تحویل سال نمونده و میخوام درون خودم رو تو سال89 نگاه کنم :

فروردین:پس از یه مدت طولانی انتظار بالاخره عید اومده بود و باید شاد می بودم ولی اینطوری نبود نمیدونم چرا ولی نه اینطوری که انتظار میرفت نبود.

اردیبهشت:تماما منتظر امتحانات بودم تا از شر مدرسه خلاص بشم و بالاخره امتحانا شروع شد.

خرداد:امتحانا تموم شد من آماده گرفتن جشن تولد بودم و برای آخرین بار تا 4ماه دیگه دوستام رو دیدم میخواستم عکساش رو براتون بذارم ولی یه دفعه ای اون شعورم بیدار شد و گفتم شاید دوستام دوست نداشته باشند و ولش کردم.

تیر:بیهودگی کارم شده بود خوردن ،خوابیدن ،کتاب خوندن

مرداد:به خودم تکونی دادم و دو تا کلاس رفتم

شهریور:بهم بر خورده بود همه خانواده روزه گرفتن منم روزه گرفتم(بی نماز)

مهر:خدایااااااااا نه

آبان:عذاب،درد

آذر:دیگه عادت کرده بودم عذاب کم تر شده بود ولی تموم نشده بود

دی:خدایا حکمتت رو قربون تا آذر هوا غیر طبیعی یه دفعه طبیعی شد

بهمن:ما هستیم

اسفند:کم کم واسه عید آماده میشدم که خبربدی اومد ،ژاپن

بدترین خبر:اضافه شدن سه شهید دیگه به جمع شهدا.

تلخ ترین صحنه :میخواستم اسمش رو بذارم فداکارانه ترین صحنه ولی اینطوری بهتره دیدن آتش نشانان ژاپنی که خودشون رو به صد متری نیروگاه رسوندن تا اونجارو خنک کنن و خودشون رو مستقیم در برابر تشعشعات قرار دادن تا مردم دیگه سالم بمونن

شیرین ترین خبر:دوتا خبربود یکی پدر یکی از اقوام سکته کرده بود حالشون خوب شد و دیگری مربوط به پدر یکی از دوستان بود که تو کما بود و از کما در اومد و شکر خدا خوب شدن

عید خوبی داشته باشید

[ یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۸:٢۸ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

امروز جشن تکلیفم بود ، رفتیم تو نمازخونه برای جشن مدیرمون اومد صحبت کرد و یکی از بچه ها اومد واسه دکلمه انگار تفنگ رو سرش گذاشته بودن مثلا داشت دکلمه میخوندنیشخندولی آدم یاد گزارشهای خیابانی میافتاد(خودتون بفهمین دیگه)بعد یه پسر دیگه اومد واسه شعر وسطاش بود که سوتی ها شروع شد یه ده دقیقه ای موند ببینه چی نوشته نتونست دست خط رو بخونه که معلم پرورشی اومد بهش گفت(خیلی گناه داشت همه هو کردنش و بهش خندیدن)خجالتتو حال این سوتی بودیم که اومدن عهد نامه خوندن و نمایش .نمایشش مزخرف بود به معنای واقعی کلمه چرت و پرت و شر و ور که اعصاب مدیر بنده خدا هم خورد شده بود بعدش اولین نماز بلوغ رو خوندیم و بگذریم از من که نخوندم هم ۴ ماه به تولدم مونده هم پشت هر آدمی نماز نمیخونم .اینم از این که بازم مارو آدم فرض نکردن

[ شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

امروز اومدم تو لینکستانم میگشتم به ترتیب هلیا رو رد کردم میدونستم حتما نوشته رفتم سراغ روزبه وبش فیلتر شده رفتم سکوت ابدی رو جایگزینش کردم  بعدش رفتم یه سری به معبد سارا بزنم دیدم آپ کرده خوشحال شدم و خوندمش آخر سر هم یه نظر گذاشتم استقلال رو ول کردم آخه این محمد امین گوساله مثه چی وب عوض میکنه رفتم سراغ دیوار شیشه ای دیدم ای داد بیداد نویسنده جوگیر شده میخواد درس بخونه واسه کنکور(وای مامانم اینا)نیشخندواسش یه نظر مشتی گذاشتم و رفتم سراغ بعدیش دیدم اونا هم آپ رو گذاشتن با برف سال آینده خط استوا اعصابم خورد شده بود که رفتم سراغ جان دیدم آپیده واسه جانم یه نظر گذاشتم و اومدم سراغ بعدی نیما بود نیما هم از تموم شدن هری پاتر دلش گرفته بود (مثه خودم)گریه و مطلب گذاشته بود اونم خوندم و سوگنامه باحالی بود مثه سوگنامه الفی یس دوج برای دامبلدور  احمد هم که امسال کنکوری بود و از مرداد آپ نکرده بود پس رفتم سراغ مونا اونم یه مطلب باحال از دکتر شریعتی نوشته بود که بسیار زیبا بود سید حامد هم که از چپ و راست فیلترش کرده بودند همینطور فصل بیداری رو.اعصابم خورد بود که رفتم سراغ تیمارستان من که دیدم بله بادا بادا مبارک بادا ایشااله مبارک بادا نویسنده ازدواج کرده و از این مسائل پرسپولیس سرور استقلاله هم از بیخ و بن تعطیل شده بود و ارتش دامبلدور بد تر از اون سعید خان هم که وبش رو عید نوروز میخواد آپ کنه

اینم بدیختیه ماست دیگه

[ سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٧:٢٤ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

دیگه از صمیم قلب منتظرم که امام زمان ظهور کنه چون واقعا آخر الزمان رو دارم میبینم داستان از اینجا شروع میشه که:

یه روز رفته بودم شهر کار داشتم دنبال یه فیلمی میگشتم(وکیل مدافع شیطان)همینطوری داشتم پیاده روی میکردم و آهنگ زمزمه میکردم که دیدم یه پسر حدود 17 18 ساله داره میاد یه دختره هم اونور داشت با دوستش حرف میزد پسر از جلوش رد شد یه دفع دختره با صدای بلند گفت شماره میدیتعجبپسره سر شد ولی خودش رو به کری زد و رفت منم اونجا با دهان باز وایساده بودم نگاش میکردم که یهدفعه ای گفت چیه تو میخوای شماره بدی منم رفتم پشت سرم هم نگاه نکردم هنوز تو شوک این شماره بودم داشتم راه میرفتم یه دفعه ای دیدم یه پسر جیگول پیگول داره میاد موهاش یه طرف مشکیه یه طرف سیاه بعد ناخنهاشم رکورد بلندی رو زده با موهای پریشون داره میاد بعد با دوستش داشت حرف میزد صداش رو نازک کرده بود هی موهاشم پریشون میکرد که من از پسر بودن خودم خجالت کشیدم خجالت منم که فیلم رو به کلی از یاد برده بودم دوان دوان رفتم که تاکسی بگیرم برم که یادم اومد فیلم رو نگرفتم رفتم یه آشنایی داشتم از اونجا فیلم میگرفتم اونم قیلم رو بهم داد منم رفم تا اینقدر دیگه شرمنده نشم .واقع واسم جالب چرا جامعه ما اینطوری شده؟من فکر میکنم همش بخاطر جلب توجه شما چی؟

پ.ن:وکیل مدافع شیطان فیلم فوق العاده ای بود با بازی چشم نواز آل پاچینو و کیانو ریوز واقعا ارزشو داشت

[ دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۳:٢۸ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

 

 

 

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور   کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن   وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن   چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت   دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب   باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند   چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم   سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید   هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب   جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تار   تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

حافظ راست میگه اگه دو روز دنیا با شادی وپیروزی و مراد ما پیش رفت نگران نباشید.

ولی بارسایی های گل بدونید هر رفتی برگشتی هم داره .

 
 
 
 
 
 

[ سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

ااااااااااا چرا تعجب میکنین من به کسی که فحش ندادم این مطلب در مورد آخرین فیلم کوئنتین تارانتینو که همه ی منتقدان معروف سینما و همچنین من معتقدیم اون با این فیلم به سینما برگشت. در این فیلم ما بازی چشم نواز برد پیت و کریستوف والتز رو میبینم ،که به نظر من کریستوف والتز در مورد گرفتن جایزه بهترین بازیگر مکمل مرد که برنده سه جایزه معتبر (اسکار،گلدن گلوب،کن)شده استحقاق این رو داشته.

نا حقی ها:

به نظر من نا حقی ها در این فیلم در مورد بازیگر نقش اول زنش(ملانی لارنت)بوده که بسیار زیبا بازی کرد و فقط در انجمن منتقدان آستین نامزد بهترین بازیگر نقش اول زن شد و حتی در جشنواره اینطوری هم برنده نشد!!!!.و همچنین نا حقی دیگه این فیلم در مورد کارگردانی فیلم بود که حداقل باید یه جایزه نخل طلایی کن رو میگرفت نه فقط نامزدش بشه.آخرین ناحقی هم در مورد موسیقی فیلم بود که به نظر من حقش بود اسکار میگرفت.

اگه این فیلم رو دیدین خوش به حالتون و اگه ندیدین حتما برین ببینین.

 

 


پ.ن:اینهمه از آپ این مطلب گذشت به دلم موند یه نفر جز جان کوچولو در باره فیلم نظر بده

[ چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٧:٠٢ ‎ق.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

دیروز 13 آبان روز دانش آموز بود منم که مثله سال قبل با اجازه بابام نرفتم آخه میخواستن کل وقت مدرسه رو ببرمون راهپیمایی بسیج منم که مغز ... نخورده بودم که برم،ولی این هرچی بود به سود بچه های مدرسه ما بود چون متاسفانه اینقدر فساد تو این مدارس زیاد شده که همه عاشق رفتن به راهپیمایی بسیجن حتما همه میدونن چرا چون اونجا راهپیمایی همه ی مدارس مختلطن و بخاطر فسادی که در جامعه رواج پیدا کرده همه دنبال حالا بگذریم هستن یکی از دوستام سال قبل تعریف می کرد که راهپیمایی که رفته بودن لیدر اون بالا شعار میداد اینهمه لشکر آمده بچه های ما هم در جواب میگفتن به عشق نمره آمده و بعد هرهر میخندیدن مثله اینکه قضیه از این قرار بوده که هرکس بیاد بهش نمره میدن .

حرف من اینه که مدیرای عزیز وزیر عزیز رییس جمهور محترم واقعا شعار های ما به چه درد شما می خوره چه دردی رو از شما دوا میکنه به جز عقب افتادن از درس بچه ها بابا یکم بشینید فکر کنید ببینید چرا ما این کار رو می  کنیم بخدا فقط برای عوام فریبی که میخواین تا سه سال تو تلویزیون نشون بدین بگین راهپیمایی با شکوه و عظیم خودجوش!!!!!!!!!!ملت به قوله معلم ادبیات سال قبلمون که تنها ضرب المثلش این بود فکر نان باش که خربزه آب است .

پ.ن:واقعا من خیلی پرروام دیروز رو بخاطر همین چیزا نرفتم مدرسه و تخت خوابیدم حالا اعتراض هم میکنم روی سنگ پای قزوین رو کم کردم

 

[ جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

وقتی تاریخ می خونی  دلت خیلی برای خودت می سوزه وقتی میخونی کوروش  کی بوده داریوش کی بوده چه کارا کردن و چه لطف هایی که در حق این مردم کردن،میفهمی که کوروش چه میهن پرست بوده و اصالت ایرانیش رو به هیچکس هیچ چیزی نمی فروخته صلح طلب بوده کاری کرده بوده که تا الان همه ستایشش کنن منشورش رو همه ی دنیا بشناسن ولی من مطمئنم الان جسد کوروش (اگه چیزی ازش مونده باشه)الان تو مقبره اش رو ویبره است که کشورش  زمان خودش با عدالت ترین کشور بود ولی الان تو دنیا تو آزادی خیلی پایینه.کوروشی که همیشه به اصالت ایرانیش افتخار می کرد حالا باید بیان چفیه عربی بندازن دور گردنش.حرفم اینه یکم به عقب نگاه کنید می فهمید که ما چی بودیم و چی شدیم.

7 آبان روز کوروش کبیر مبارک.

[ پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

میخوام خصوصیاتم رو بنویسم که به نظر خودم این خصوصیات رو دارم حالا  شاید بقیه فکر دیگه ای بکنند .اولیش اینکه ول خرجم پول که دستم اومد در فاصله سه سوت خرجش می کنم فکر اینم نمی کنم که فردا بعد برم سر کوچه بشینم فال و گل بفروشم ،دوم اینکه کلا میخوام همه چیز رو به طنز بکشونم برای همین گوشامم تیزه تا یکی یه چیزی بگه تا من بهش تیکه بندازم ،سوم اینکه نباید بهم رو داد اگه بهم رو بدی سوارت میشم ،چهارم اینکه با هرکی دوست بشم ازش دفاع می کنم اما وای به روزی که با کسی دشمن بشم یا قهر کنم از هیچ فرصتی برای ضایع کردنش دریغ نمی کنم واسه همینم دشمنای زیادی برای خودم تراشیدم،پنجم اینکه اگه کسی باهام شوخی بکنه مثلا بهم تیکه بندازه یا مسخرم کنه ناراحت نمیشم جاش منم جوابش میدم،ششم یه چیزی رو فهمیدم اگه با یکی بحثم شد سوتی دادم یا یه چیزی رو اشتباه گفتم کم نیارم چون اگه طرفم رو برنده اعلام کنم روم سوار میشه ولی اگه ادامه بدم حتما طرفم سه چهار تا سوتی میده منم مچش رو میگیرم (جون خودم خیلی تجربه کردم)،هفتم اینکه هیچوقت پز نمیدم که مثلا من بازیم بهتره تو مزخرف فقط اگه روبروییم خیلی تند بره دیگه نمیتونم جوابش رو ندم ،آخر سرم بدم میاد کاری رو که نکردم بهم نسبت بدن.

[ چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

دقیقه 7 غلامرضا رضایی سانتر میکنه محمد نوری باسر میزنه تو تیرک در برگشت با برگردون میزنه تو گل و به شادی میپردازه ولی کمک داور قبول میکنه و من مثه ... میمونم تو کف.دقیقه 91 (من در توالت هستم)فرهاد مجیدی گل میزنه و من که برمیگردم تا غش کردن میرم.3 ماه پیش بازی هلند و برزیل من شاد و شنگول از اینکه برزیل جلو افتاده یک نیم بعد من در حال گریه از باخت برزیل.2سال پیش بازی رئال و بارسا، رئال یک هیچ جلو و من با خیاله راحت به رختخواب میرم و با امید اینکه فردا تا میتونم دوستام و مسخره کنم میخوابم،اما صبح بابام که طرفدار بارساست با نیشخدی میگه رئال 6-2 باخته.2سال پیش آخرین بازی فصل استقلال با پیام بازی داره و ذوب هم با فولاد من با خیاله راحت میرم کلاس به امید قهرمانی ذوب بعد که بر میگردم میفهمم استقلال قهرمان شده.خدایا روتو به ما برگردون.

پ.ن :راستی اینم گل پرسپولیس

[ شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

طبق تحقیقات اخیر نشون داده آسمان در اصل آب نیست و فقط اینطوری نشون داده میشه ،پس اولین ادعای آبی ها پرپر دومین ادعایشان مربوط به اینه که دریا آبی ولی هر... می دونن آب بی رنگه و دریا منعکس کننده آسمونه(خونمون کنار دریاست پس دریا زیاد دیدم)و این ادعای استقلالی ها نیز پرپر.ولی ما چیا داریم که قرمزه اولینش اینه که خون ما قرمزه[نیشخند] و سپس اینکه زیباترین گلها قرمزن مثله:شقایق ،لاله،رز قرمز،محمدی و... اگر تونستین یک گل زیبا بگیین که آبیه حتما پس از مدتی فکر می فهمین که گلی زیبا نیست که آبی باشه پس قرمز بهتره ،واسلام نامه تمام .

[ پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

فعلا که کار ما تو مدرسه شده ارشاد بچه ها مبنی بر کپی نخریدن و از کسی نگرفتن قهوه ی تلخ .

روز سوم مدرسه:

_متی قهوه ی تلخ و برام میاری؟

من:نه

_چرا ؟

من:چون خود مهران مدیری گفته کپی نکنید.

_گفته کپی نکنید نگفته به کسی ندید که.

و من با نیشخند می گم:اتفاقا گفته به کسی هم ندید.

و دوستم میره،حالا بماند هر روز همینا رو به من میگه و من بازم میگم نمیدم

دو روز بعد :

_متی رفتم مجموعه 1،2 قهوه ی تلخ رو خریدم .

من:آفرین بچه ی خوب.

حالا که این آدم شد ما یه نفس راحت میکشیم.

سه روز پس از اون واقعه

یکی از بچه ها:معتمد ما هرچی به این فلانی میگیم آدم نمیشه میخواد بره کپی قهوه ی تلخ رو بخره.

من شتابان بسوی فلانی میدوم .

من:فلانی میخوای قهوه ی تلخ کپی بخری .

فلانی:آره.

(و در همین حال من به خود می گویم باز شروع شد.)

من:چرا؟

فلانی:بابا تو الان میخری 2500 ولی من میرم میخرم 1000 تومان 1500 اختلاف داره.

و در همین حال است که من دوست دارم نیمکت رو بلند کنم و به سرش بزنم.(حیف که زور ندارم)

من:بابا اگه دوست داری ورشکست نشه و باز سریال بسازه اصل بخر.

فلانی:حالا مدیری نساخت رضویان میسازه.

من:با آدمایی مثه تو رضویان هم بیاد ورشکست میشه.

فلانی:بشه.رضویان ورشکست شد شفیعی جم میسازه.

(و در همین حال من دلم میخواد که ببندمش به نیمکت و همه رو ببرم بیرون از کلاس و کلاس رو خراب کنم رو سرش.)

آخه داداش من این از مردیته این از انصافته که یکی، دو سال زحمت بکشه این همه هزینه کنه که تو رو بخندونه بعد تو با بیخیالی میگی ورشکست بشه ،برادر من اگه خودت داشتی سریال میساختی بعد بیای بیرون تو بازار ببینی یکی داره کپی سریال رو میفروشه چه حالی پیدا میکردی ها؟جواب بده چه حالی پیدا میکردی؟الان تو حقت نیست بگیرن اینقدر بزننت که دیگه کپی نخری اون دوستمون که درست شد رفت اصل خرید تو کی میخوای درست شی؟

جون من کپی نکنید.

پ.ن:این فلانی خیلی پررو شده همین امروز فرداست که فک مکشو بیارم پایین.

پ.ن2:مردم الان دارن تو شهرهای دیگه قندیل میبندن ما فعلا تو خونمون دوتا کولر دو تیکه روشنه.

پ.ن 3:جمعه روز خوشحالی ماست گریه اونا.پرسپولیس رو عشقه.شعارما 6 تایی ها رو تون سیاه.

[ چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

_معتمد چی شده جنبشه امویتون دیگه ساکت شده فقط همون دوروز اول بلد بودین این کارا بکنین.

_ههه متی (اسمه خلاصه شدمه بروبچ صدا میکنن) چی شده جنبش سبز سوراخ شده ول شده با اون جنبش الکیتون فقط می تونستید اون موقع ها همینطور ور بزنید.

_من و بچه در حال بحث تو کلاس، معلم هم که انگار خودش دوست داره، حالا یه بچه بلند حرف میزنه: آقا اجازه اینا عرضه ندارن که بعد از 8 ماه زدن همشون رو سرکوب کردن که بعدشم  هی  جنبش سبز جنبش سبز واسه من میکنن شما مگه قرار نبود انقلاب کنید.

_معلم تاریخ:یکی از پادشاهان ایران گفته مردم ایران رو باید گشنه نگه داشت اگه سیر باشن شورش میکنن

بعد از حرف معلم تاریخ یکی از بچه ها بلند میشه :آقا همینه دیگه اگه سیر باشن تا جا دارن جنبش میسازن .

واقعا حالا فهمیدم با چه آدمایی سرو کار دارم ، یکی از این بچه ها که مدعیه  هم مسلمونه هم از سیاست حالیش میشه بعد ازش میپرسم یک دولت سکولار یعنی چی ،میاد بحث و عوض میکنه میگه:تو ترسویی اینقدر هم  پز نده که احضار ولی شدی بخاطره سیاسی بازی هات من سه هفته قبل از تو احضار ولی شدم .میخوام بهش بگم آخه داداشه من رفیقه من ، اولاُ احضار ولی شدن به هر دلیل پز دادن نداره منم این همه احمق نیستم که بیام پز بدم بغل دستیم پرسید چی شد گفتم احضار ولی شدم پنج دقیقه بعد کل کلاس فهمیده بودن،دوما آقا پسر گل اون احضار ولی تو به خاطر این بوده که مدیر از من قطع امید کرده بود ولی هنوز یه امیدی به تو داشت که تو هم به راهه راست هدایت شدی و فتنه گر نموندی .

حالا اینا رو وله لش اینا ماله پارساله امسال میپرسم ازش فمنیسم یعنی چی میگه:یه  یه کلمه بد و زشتیه .

باشه برادرای من عیب نداره من و مسخره کنید ولی این عینه آتش زیر خاکستر میمونه فقط منتظر یه باد هستیم که بیاد این خاکستر ببره کنار.

کلا بگم داداشای من، نترسین ما دوباره میریم بانک آتیش میزنیم ،قرآن میسوزونیم ،مسجد آتیش میزنیم و آدم میکشیم.

شما ها نگرانه ما نباشید

[ پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۸:٠٩ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

ممنون از این همه سیل نظرات مبنی بر دیگه آپ نشدن این وبلاگ و این همه خواهش و التماس این شد که برگشتم واقعا از آقا روزبه ،سارا خانوم،عطیه خانوم،هیستاوتانیا خانوم،آقا نیما ،پدرام آقا،سید حامد جان و احمد آقا تشکر میکنم که اینقدر خودشون به در و دیوار میزنن که ما ادامه بدیم و این هلیا و جان کوچولو و آرسوی هم که اصلا به ما توجه نمیکنن

باشه عزیزان من بخشیدم ولی من میخواستیم برم اگه آگهی ترحیمم رو میزدن چیکار میکردین

[ چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

از 4 سال و 6 ماه 9 روز پیش به امیدی اومدم اینجا که با دنیا آشنا بشم و دوست های جدید داشته باشم ولی دیدیم هر چی از زمانش می گذره  این وب به یکی از کم بازدید ترین وب های پرشین بلاگ در اومده 2 بار تصمیم گرفتم ول کنم برم پی زندگیم ولی دلم نیومد، مثه اینکه بری پای چوبه ی دار برای خودکشی طناب و بندازی دور گردنت ولی لحظه ی آخر نظرت تغییر کنه و بیای پایین .

میدونین دچار یک مشکلی شدم که اسمش رو نمیدونم یعنی به خودم میگم بیا برو اینو بنویس شاید وبت بهتر شد اون کا رو بکن شاید دو تا بازدید کننده داشته باشی بیا این چرت و پرت  بنویس  شاید یه دو تا نظر داشتی  این آخر سر هم که دیگه یه چت روم زدیم که اونم یا منحلش میکنم یا میدمش دسته 2تا از بچه ها میدونید کشف کردم من اصلا در نویسندگی استعداد ندارم .

شاید اینآخرین مطلبی باشه که مینویسم شایدم باز تصمیم گرفتم برگردم اونموقع یه ایده های بهتر داشته باشم.

با اجازه.

محمد معتمد 3/7/1389

[ شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۸:٢۳ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

شاید بعضیا بدونن شایدم ندونن ولی من بوشهریم و شهرم دوست دارم البته بدیم کم نداره ها ولی کلا اگه مردم اصیل خودش باشه آدمای خوب و با صفایین اینجا میخوام چند تا عکس از بوشهر براتون بذارم که داداشم این عکسارو گرفته ببینید و حسرت بخوریدنیشخندنیشخندنیشخندنیشخند

  یکی از محله های قدیمی بوشهر

مراسم سنج و دمام 

بازم مراسم سنج ودمام

زیبا ترین غروب دنیا

 

 

پ.ن:حتما بیاین بوشهر

[ چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

یه چند روزی میشه داداشم از تهران برام کتاب گرگ و میش رو آورده از اونجایی که من یکی از طرفدارای هری پاترم و پاتریست ها (لقب ما هاست)از دیرباز تا کنون با گرگ ومیش مشکل داشتن اونها هم با ما بدتر مشکل دارن (میتونین برین تو سایتشون بخونین جی در مورد هری پاتر نوشتن)آیا منی که الان دارم گرگ و میش میخونم خیانت کردم یا نه؟

البته بگم گرگ ومیش تا پنجاه سال هم برای فروش بذارن به هری پاتر نمیرسه هری الان تو صدره کتابای تخیلیه

 

 

 

پ.ن:کمکم کنید مثه ... موندم تو گل.

[ یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٤:٥٧ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

این مسابقه که می بینید اسمش مسابقه دیالوگ هست و مربوط به رییس جمهور محترم و رییس مجلس آقای لاریجانی هست لطفا دیالوگ خود را به در نظرات بنویسید به نحوه ی نوشتن دیالوگ دقت کنید

احمدی نژاد:.......................................................

لاریجانی:..........................................................

مرد کنار لاریجانی:...............................................

 

به بهترین دیالوگ جایزه نفیسی داده می شود

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٦:۳٦ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

این عکس هایی که میبینین از عکس های آق اوستاست که کوچکترین فرزند خاندان معتمد هست .

محمد با افتخار تقدیم می کند اوستا،اوستا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!:

(بیننده گرامی لطفا هنگام دیدن ماشاالله یادتان نرود)

 

 

 

اوستا با لبخند ملیح و آرام

 

جون من خدا وکیلی خنده قشنگ تر از این دیدین

ژسه آل پاچینو یی رو کیف می کنید

اوستا خان آرام و بی هیجان قوت میل می فرمایند!!!!!!!

و سپس آرام و متین آب می نوشند

واقعا خودتون رو بکشید می تونید اینطوری بخندید

باز هم ژسی دیگر

اوستا خان در حال خواندن آواز

اوستا بی لبخند وجدی(البته خیلی هم جدی نیست)

بیننده گرامی اینقدر حسودی نکن.عصبانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

چند روزی هست خبر اخراج علی کریمی همه ی رسانه ها را پر کرده و بسیاری از شخصیت های معروف فوتبال مثل محمد دادکان ،مهدی مهدوی کیا ،علی دایی ،میلاد میداوودی ،وحید هاشمیان و... از او دفاع کردند و بسیار از سردار آجرلو انتقاد کردند.سردار آجرلو در مصاحبه با نود یک چرت و پرت هایی گفت که معلوم شد ایشان در خود بینی دست رییس جمهور محترم را از پشت سه چهار تا گره زده .این حضرت والا این طوری گفتند که من سردار آجرلو به عنوان یکی از شخصیت های مورد اعتماد مردم و پاسدار انقلاب اسلامی و پیرو خط امام و کسی که نگه داشتن ارزش های انقلاب اسلامی را به فوتبال ترجیح می دهد وهزار تا چرت و پرت دیگه ،کم مونده بود بگه که من کسی هستم که مردم روی اسم من قسم می خورند.واقعا متاسفم برای این آقایون که اینقدر خودبین هستن و فکر میکنند مردم واقعا بهشون اهمیت میدن .میخوام بگم اگه هرچی بشه ما علی کریمی رو دوست داریم و پشتش رو خالی نمیکنیم.

 

پ.ن:از دوتا جمله ی دادکان خوشم اومده یکی اونبار که تو نود گفت من سه تا افتخار دارم یکی بردن تیم ملی به جام جهانی یکی گرفتن نشان لیاقت از آقای خاتمی و یکی اخراج شدن در زمان ریاست علی آبادی و حالا هم اینو گفت که آقایون به مردم تهمت می زنند ولی خودشون در خفا هزار تا کار بدتر انجام میدن.

[ جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۸:٤٠ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

شاید خیلی دیره ولی:


تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خون‌بارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتش‌بار
نباید جست…

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار،
تفنگت را زمین بگذار…

(فریدون مشیری)

 

[ چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٢:٢٦ ‎ق.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

چندسالی میشه آهنگ های محسن نامجو  رو گوش میدم هیچوقت هم نشده از آهنگهاش خسته بشم.چند وقت پیش شنیدم که معین و حبیب به ایران اومدن و درخواست اجرای کنسرت کردن  تو دلم گفتم کاش محسن نامجو هم میومد کنسرت میداد که یادم اومد محسن نامجو رو به پنج سال حبس محکوم کردن و پاش به ایران برسه میگیرنش، خودش گفته تحصیلم تموم بشه به زودی به ایران بر میگردم.من میخوام بگم آخه این بدبخت مادر مره چه گناهی کرده که قرآن رو به یه سبک دیگه خونده مگه اشکالی داره ها؟ها؟ها؟ها؟ها؟ها؟ نه من میخوام بدونم این بدبخت چه گناهی کرده (این قسمت رو با داد بخونید)اشکالش چیه که این مادر مرده(مادرش زنده ست)قرآن رو به سبک دیگه خونده.به امید خدا ما پیروز میشم بعد اون موقع به جای گیس رو تو حموم بخونیم  میریم  کنسرت محسن نامجو همراش میخونیم .همراه شو عزیز رو که الان تو تظا...(برای جلو گیری... از ... استفاده کردیم)میخونیم میریم توی کنسرت  با خودش میخونیم.

[ سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

معشوق جان به بهار آغشته ی منی که موهای خیس ات را خدایان بر سینه ام می ریزند و مرا خواب می کنند
یک روزَمی که بوی شانه تو خواب می بَرَدَم
معشوق جان به بهار آغشته ی منی تو شانه بزن
هنگامه ی منی
من دستهای تو را با بوسه هایم تُک می زدم
من دستهای تو را در چینه دانم مخفی نگاه داشته ام
تو در گلوی من مخفی شدی
صبحانه پنهانی منی وقتی که نیستی
من چشمهای تو را هم در چینه دانم مخفی نگاه داشته ام
نَحرم کنند اگر همه می بینند که تو نگاه ِ گلوگاه ِ پنهانی ِ منی
آواز من از سینه ام که بر می خیزد از چینه دانم قوت می گیرد
می خوانم می خوانم می خوانم تو خواندن منی
باران که می وزد سوی چشمانم باران که می وزد باران که می وزد ، تو شانه بزن! باران که می…
یک لحظه من خودم را گم می کنم نمی بینمَم
اگر تو مرا نبینی من کیستم که ببینم؟ من نیستم که ببینم ، نمی بیننمَم
معشوق جان به بهار آغشته ی منی اگر تو مرا نبینی من هم نمی بینمم
آهو که عور روی سینه من می افتد آهو که عور آهو که عور آهو که او ، او او که آ اواو تو شانه بزن!
و بعد شیر آب را می افشاند بر ریش من و عور روی سینه ی من اواو می افتد
و شیر می خورد می گوید تو شیر بیشه بارانی منی منی و می افتد
افتادنی که مرا می افتد هنگامه منی هنگامه منی که مرا می افتد
آغشته ی منی معشوق جان به بهار آغشته ی منی تو شانه بزن
اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی خوابانمَم
می خوانم می خوانم می خوانم اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی خوابانمم می خوانم
خونم را بلند می کنم به گلوگاهم می خوانم خونم را مثل آوازی می خوانم
نحرم کنند اگر همه می بینند که تو نگاه گلوگاه پنهانی منی
اگر تو مرا نبینی اگر تو مرا نخوابانی ، من هم نمی بینمم من هم نمی خوابانمم
زانو بزن بر سینه ام تو شانه بزن
پاهای تو چون فرق باز کرده از سر ِ زیبایی به درون برگشته بر سینه ام تو شانه بزن زانو!
من پشت پاشنه هایت را چون میوه دوقلو می بوسم می بوسم
هر پایت را در رختخواب عشق جداگانه می خوابانم بیدار می شوی می خوابانم
ببین! آری ببین تو مرا تا ته ببین زیرا اگر تو مرا نبینی من هم نمی بینمم
با وسعت نگاه بر گشته ی به دورن ، به درون برگشته ، تا ته ببین تو شانه بزن
اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی خوابانمم نمی بینمم اگر تو مرا حالا بیا تو شانه بزن زانو
من هیچگاه نمی خوابم از هوش می روم
دیروز رفته بودم امروز هم از هوش می روم
افتادنی که مرا می افتد هنگامه ی منی که می افتد معشوق جان به بهار آغشته ی منی ، منی ، منی که مرا می افتد
و می روم از هوش منی اگر تو مرا تو شانه بزن زانو منی از هوش می…

 

استاد رضا براهنی

البته این با صدای استاد محسن نامجو قشنگ تره

[ سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩ ] [ ٥:۳۳ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

من اینجا همه دو ستام رو به بازی آرزوها دعوت میکنممممممممممممممممممم. شرایط بازی ینه که شما باید ١۵ آرزوتون رو بگید و هرکس که بازی کرد باید دو تا از دوستانش را نیز دعوت کند.

من شروع میکنم :

١-من اول میگم که دوست دارم برزیل در جام جهانی ٢٠١۴ که در برزیل هست قهرمان شه .

٢-من دوست دارم رولینگ کتابی جدیدی از هری بنویسه (البته خودش گفته مینویسم ممکنه همین فردا ممکنه ده سال دیگه)

٣-دوست دارم ورژن ۶.١٠ پی اس پی هک بشه.

۴-دوست دارم موزیسین خوبی بشم(فعلا  دارم تار  میزنم.)

۵-دوست دارم اشلی کول و جرارد و لمپارد به رئال بیان .

۶-دوست دارم رئال و پرسپولیس و آرسنال ویوه قهرمان بشن .

٧.دوست دارم برم خارج زندگی کنم (مخصوصا آلمان)

٨-دوست دارم محسن نامجو آلبوم جدید بیرون بده.

٩-دوست دارم ایران به جام جهانی ٢٠١۴ نره تا و سیاهیش برای این آقایون  بمونه.

١٠-دوست دارم استقلال به دسته دوم سقوط کنه.

١١-دوست دارم مهران مدیری سریال جدیدش پخش بشه(ساخته شده ولی مجوز ندادن)

١٢-دوست دارم رفیقام آدمهای خوبی باشن.(در ظاهر دوست در باطن دشمن نباشن)

١٣-دوست دارم نرم مدرسه(جدی)

١۴-آزادی

١۵-دوست دارم تا چند سال دیگه هیچ آرزویی نداشته باشم.

[ یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

بابا این سهرابم اعصاب ما رو خورد کرد با این شعراش یعنی چی تا شقایق هست زندگی باید اون باید مینوشتتا برزیل هست زندگی باید کرد  تازه این آرژانتینی ها و این اسپانیا ها هم برن کنار که سر راه قهرمانیمون بهشون برنخوریم وگرنه اون خاطرهی تلخه 5-3 رو برای آرژانتینی برای آرژانتینی ها زنده می کنیم و بقیه ی هم 6 تاییمی کنیم .تازه هم این ایتالیایی ها هم پررویی نکنن ما که همهی جام ها رو درو کردیم دیگه قهرمان شدن برامون تکراری شده بود 2006 دادیم به این بدبختا ولی الان دیگه جام رو میخوایم میخوام ببینم کی ازمون می خواد بگیره.

[ چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

نظرسنجی نهایی در 29 آوریل (9 اردیبهشت) تمام می شود، اما نظرسنجی اینترنتی

 هم اکنون به پایان رسیده است. البته کاربران همچنان می توانند به شخصیت مورد

 علاقه خود رای دهند، اما در نتیجه محاسبه نمی شود .میرحسین موسوی با

1073592 رای  رتبه ی اول و زهرا رهنورد با 90726 در رتبه ی نهم قرار گرفتند البته بگویم

 شیرین عبادی برنده جایزه حقوق بشر نیز در رتبه ی هجدهم یا 28053رای قرار گرفته

 جالب سایت لیدی گاگا به ما که خودمان می گوییم تقلب شده به ما تهمت تقلب کردن زدند

[ دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٤:۳٠ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

طبق آخرین خبر در لیست مجله ی تایم که محمد معتمد در آن نیست میرحسین موسوی از رتبه ی هشتم به رتبه ی سوم و همچنین زهرا رهنورد به رتبه ی سی ام و شیرین عبادی به رتبه ی پنجاه یکم صعود کردند لطفا از این صفحه بیرون بیایید و به ایرانی ها رای دهید.

[ سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

طبق آمار گیری جدید مجله تایم بین ایرانی های حاضر جای چند شخص خالیست مانند:محمد معتمد،محمد معتمد و محمد معتمد.در این لیست که در آن جای محمد معتمد خالیست ایرانیانی همچون میر حسین موسوی و همسر او زهرا رهنورد و برنده ی جایزه ی صلح نوبل شیرین عبادی در آن وجود دارد و خاطر نشان می کنم جای محمد معتمد در آن خالیست .در این لیست میرحسین موسوی در رتبه ی هشتم(البته تا دو روز پیش دهم بود)زهرا رهنورد رتبه ی چهلم (رتبه ی پیشین چهل و ششم)و شیرین عبادی رتبه ی شصتم (رتبه ی پیشین پنجاه و هشتم)هستند و کار شناسان این عقیده را دارند که اگر محمد معتمد بو د رتبه ی خوبی را کسب می کرد.در حال حاضر یوناکیم در رتبه ی اول (رتبه ی پیشین دوم)،لیدی گاگا خواننده ی محبوب دررتبه ی دوم (رتبه ی پیشین اول )و راین در رتبه ی سوم قرار دارد و لیدی گاگا طبق اظهار نظری گفته بود باورم نمی شود محمد معتمد در این لیست قرار ندارد.می توانید این لیست راکه اسم محمد معتمد در آن نیست در سایت time.com ببینید و به شخص مورد نظر خود رای دهید البته محمد معتمد در آن نیست.  

[ یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٩:٥٧ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

این چیزایی که در این مطلب نوشته می شود واقعی و خطاب به مدیر مدرسه ی شاهد  است.امروز ما مسابقه ی فوتبال داشتیم و با پیروزی از زمین بیرون آمدیم و به فینال رفتیم به ما گفتند زنگ آخر مسابقه ی فینال است .ما در مسابقه ی نیمه نهایی و مسابقه ی قبل از آن بر پشت لباسمان نوشتیم جرس(جنبش راه سبز)ما در زنگ اول مسابقه داشتیم و در زنگ دوم مدیر به کلاس ما آمد و گفت اعضای تیم فوتبال با لباسهایشان به بیرون بیاییند ما به خیال آن که مسابقه به جلو افتاده است به بیرون رفتیم مدیر گفت پشت لباسهایتان را نشان دهید و ما نشان دادیم او دید و پرسید این چیست بر پشت لباسهایتان و ما را به دفتر برد در آن جا اسم ما را نوشت و گفت من به اطلاعات تو ضیح می دهم سه تا از بچه ها گریه و زاری کردند ولی من و یک نفر دیگر به دیوار تکیه دادیم و سکوت کردیم او پرسید چه کسی این کار را کرده همه به من اشاره کردند و  گفتم:من گفتم ولی بقیه نوشتند او گفت به دفتر بروید و ما رفتیم دفتر و یواشکی به پیش معاون ی رفتیم او مرا تنهایی به اتاق فرا خواند  گفت چه کسی شما را لو داده گفتم گفتم فکر کنم خودش دیده او گفت پدر تو اگر بفهمد که با تو کاری ندارد گفتم بله کاری ندارد ولی مدیر تهدید کرده به اطلاعات می گوید گفت نمی گوید زیرا اگر بگوید اسم خودش و مدرسه ی خودش خراب می شود و رفت سراغ مدیر با او صحبت کرد او مدیر به ما گفت به اتاق بیایید ما هم به اتاق رفتیم او گفت مگر مدرسه جای این چیزهاست (از حالا جوابهای من آغاز می شود)آقای مدیر بنده هم قبول دارم که مدرسه جای درس است نه سیاست ولی اگر جای سیاست نیست باید دو طرف رعایت کنند مثلاّ چرا باید زنگ درس ها رها کنیم که به راهمایی اعتراض به هتک حرمت امام برویم آن هم به زور مگر این سیاسی نیست هر کس که دلش می خواهد برود خودش و خانواده اش بروند . سپس او گفت مگر این موسوی خودش در راهیمایی هاشرکت می کند یا جانش در خطر است یا پدر مادر فرزندانش کشته شده اند تازه آن خواهر زاده اش هم که مرده است خودشان کشته اند من در آن جا سکوت کردم ولی الان جواب می دهم مگر امام خمینی خودش در راهپیمایی ها شرکت می کرد.او ادامه داد همین رضایی چگونه شد که یک شبه دکتر شد و کشور را ٨سال به جنگ انداخت و پسرش فردای جنگ به آمریکا رفت و تمام اسرار جنگ را به آمریکا داد.حال من می خواهم جوابم را همین جا و در این وبلاگ بدهم من اصلاّ طرفدار رضایی نبوده ام و نخواهم بود ولی اگر رضایی یک شبه دکتر شد  مرحوم علی کردان نیم ساعته که دکترایش را گرفت یا اگر پسر رضایی مخالف جمهوری اسلامی است و بوده جنتی هم پسرش عضو مجاهدین خلق بوده.پس از چند دقیقه سکوت ادامه داد یا پسران هاشمی رفسنجانی تمام متروی تهران را در دست دارند پدرشان در دوران ریاست جمهوری تمام پول هار غارت کرده.من خطاب به مدیر در دلم گفتم اگر ثابت نشده که هاشمی غارت کرده جناب محصولی وزیر دولت نهم خودش در مجلش گفت که ١۶٠ میلیارد تومان سرمایه اش است و خانه اش ۴٠ میلیارد تومان است پس از این سخنان او به ما گفت به بالا بروید و من هزاران حرف را در دلم گذاشتم

[ یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ٦:٠٦ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

امروز هم رفته بودم اتاق بازجویی .بازجو اتاقش رو عوض کرده بود.همون بازجویی که گفته مثل دو روح در دو بدن هستیم که مقابل هم قرار می گیریم.گفتم برای چی رنگ اتاقت رو مشکی نکردی؟ گفت مشکی واسه چی ؟ گفتم واسه اینکه مشکی رنگ عشقه.کنار میزش دو تا کامپوتر وصل به اینترنت بود .لب تاپ خودم رو که شب دستگیری از منزل آورده بودند کنارش دیدم . خدایا من همین جا توبه می کنم فکر می کردم برداشته بودند واسه خودشون.نا گهان آه کشیدم .بازجو پرسید چرا آه تپل مپلی.گفتم یاد وب نوشت افتادم .الان دوماه ده روز پنج ساعت بیست هفت دقیقه و نه ثانیه است ندیدمش.بازجو گفت از همین امروز می تونی ادامه بدی قربون لپ های تپلیت برم.تا مرز سکته رفته بودم دیدم نه بابا شوخی نمی کنه.گفتم بازجو جون من گفته باشم همه ی حرف هام رو مینویسم .گفت باشه قربون اون شکم ورقلمبیدت بشم .

 

1.می دانم این دور برم رفیق رفقای اصلاحاتی هست.ولی ما می توانیم بفهمیم ما را چرا گرفتن وقتی سران اصلی رو مثل خاتمی و میرحسین کروبی که بگم خدا چه بلایی سرشون بیاره که ما رو کردن سپر بلاشون این بلا ها سر ما اوردن.میدونین اون میرحسینی که من بگم اصلا ازش خوشم نمی یاد.گفت فقط اگه باختبم باید بگیم تقلب شده واز همون جا توهم تقلب رو با همون قرص هایی که بازجو بهمون داده بود  بهمون دادند.

 

2.ماه رمضان همیشه تا نزدیکای صبح پای کامپیوتر بودم هی فهیمه همسرم سرم نق میزد  می گفت خودتو کور کردی.امسال که تنهایی داخل اتاق می شینم قرآن و دعا می خونم و بعضی وقتا هم همون باز جو باحاله میو مد پیشم و قایمکی کتاب های جی.کی.رولینگ همون خانومه که هری پاتر رو نوشته میاره.

 

3.  دلم برای منزل و برو بچه ها تنگ شده .فاطمه لیسانس گرفته اونم به زور امیر علی راه میره شعار میده یاحسین میرحسین. فریده مثلا تابستون رو منتضر من مونده. خداروشکر دیگه اینجا از دست فهیمه راحت شدم سرم نق نمی زنه اینقدر پای کامپوتر نشین.

 

4.مخلص همه اصولگراها خداحافظ

[ شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ٤:۳٠ ‎ق.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

خواب دیدم خواب بد.دیدن اینگونه خواب ها به شما توصیه نمی شود.دیدن اینگونه خواب ها اکیدا ممنوع!!!!!!!من دیشب خواب دیدم با دو به پشت بوم میرم.رفت لب پشت بوم پایین رو نگاه کردم .خیلی وحشتناک بود.چی بود؟ چی بود؟ چی چی بود؟یک گروه پلیس اتش نشانان با اوژانس مامانم اون پایین داشت گریه می کرد بابام تازه از هفته نامه اومده بود خواهر بزرگم داشت مامانم رو آروم می کرد نمیدونم چطوری برادر بزرگم از دانشگاش که تو قم بود برگشته بود بوشهر وبا بابام داشتن داد می زدن محمد بیاپایین همه ی همسایه هاجلوی خونه جمع شده بودن من نفس عمیقی کشیدمدور خیز کردم دویدم که بپرم یه دست از پشت گرفتم گفت نپر چرا می خواهی بپری؟خرنج زدم که ولم کنه ولی دو دستی من رو چسبیده بود به زور داشت می بردم پایین همسایمون بود توراه هم از همون حرف های که همه ی بزرگترا میزنن زد اون پایین که رسییدم همه سرزنشم می کردند و سرم داد می کشیدند.   

توجه                                                                 توجه

   این داستان ساخته ی ذهن بوده و واقعی نیست

هههههههه خندیدیم

[ چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ ۳:٤٠ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

تولد تفلد تولدوبلاگم مبارک آی مبارک وبلاگم بیا شما رو فوت کن تا صد سال زنده باشی

[ جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که:آخه خدا، این چه و ضعیه آخه ؟ما یک مشت ایرونی داریم تو بهشت که فکر میکنن اومدن خونه ی بابا شون ! به جای لباس و ردای سفید،همشون لباس های مارک دار میخوان !هیچ کدمشون از بالهاشون استفاده نمی کنند میگن بدون بنز یا بی ام و جایی نمیرن! اون بوق و کرنای منم گم شده...یکی از همینا دو ماه پیش قرض گرفت و رفت و دیگه بر نگشت ! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازهی بهشترو جارو زدم،امروز تمیز میکنم فردا دوباره پوست تخمه و هسته ی هندونه و پوست خربزه ریخته! من حتی دیدم بعضی هاشون کاسبی هم میکنن و حلقه ی بالا سرشون رو به بقیه میفروشن .

خدا میگه:ای جبرئیل،ایرانیان هم مانند بقیه ،فرزندان من هستند و بهشت به همه ی فرزندان من تعلق داره.اینها هم که گفتی خیلی بدنیست !برو به شیطون یه زنگی بزن ببین دردسر واقعی یعنی چی!!!

جبرئیل میره یه زنگی به جناب شیطان میزنه بعد از دو سه بار که میره رو پیغام گیر شیطان نفس نفس زنان بر می داره میگه: جهنم بفرمایید؟

جبر ئیل میگه: آقا سرت خیلی شلوغ انگار ؟

شیطون میگه : نگو که دلم  خونه  اینا اشک منو در آوردن به خدا!شب و روز برام نذاشتنتاروم رو میکنم این ور یه آتیشی به پا میکنن !تا دو ماه پیش که اینجا هروز و هر شب چهارشنبه سوری بود آتیش بازی حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن ،بهت میگم نکن!!! جبرئیل جان من رم ... اینا دارن آتیش جهنم رو خاموش میکنن جاش کولر گازی نصب کنن.

برگرفته از سایت:ghorubetanhayi.persianblog.ir

[ چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧ ] [ ٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

به سلام بوخی my name is mohammad حال کردی یعنی ماهم انگلیسی سرمون میشه ها من محمد دانش اموز مدرسه شهید مصطفی خمینی (شاهد پسران)( یعنی ما خیلی با کلاسیم )هستم.تقریبا مدرسه خودم رو دوست دارم وبه زور وارد این مدرسه شدم.داستان کار ما از اینجا شروع میشه که ما وقتی که امتحان تیزهوشان دادیم و قبول نشدیم نرفتیم شاهد ثبت نام بکنیم.گذشت و گذشت و مابه امید قبول شدن تو مدرسه ی نمونه به سر جلسه امتحان رفتیم . روزها رفتن و اومدن تا نتیجه اومد وای خدای من!ناراحت(مثل این بچه سوسول ها)من  قبول نشده بودم .رفت و رفت ما در به در دنبال مدرسه میگشتیم . اول قصدمون مدرسه ی دکتر حسابی بود بعد شهید فهمیده(البته شیفت فرهنگیانش)دیگه رفنیم فهمیده ثبت نام کردیم.یکی از دوست های بابام به بابام گفت اگر تا اول مهر اون دونفری که جا گرفتن نیان ثبت نام کنن من میرم جاشونخلاصه ما با هزار رازو نیاز که هرشب تورخت خواب انجام میدادیم دوم مهر رفتیم شهید فهمیده تو راه هی تو فکر بودم اونجا تنهایی چیکار کنم من که هیچ کس رو نمی شناسم .اغ ما تا پامون رو گذاشتیم اون ور تره در مدرسه یه دفعی اه معتمد تو هم اینجایی ما رفتیم تا دیگه رسیدیم به مجمع شهید باهنری ها که از بستانی و سلیمی و فرحی زاهدی و رجب زاده و شولی و از همه مهمتر عباسی و صدیقی و اکبری و... .

رفتیم سر کلاس  و کنار بستانی نشستیم .اول معلم حرفه بعد معلم عربی سر کلاس ما اومدن و مدرسه تعطیل شد. شب خبر اوردن که ما تو شاهد اسممون در اومده .

عوامل مدرسه ی شهید مصطفی خمینی (شاهد)

مدیر:کره بندی

معاونان:تربیت-سبحانیان-محمدی باغملایی

دبیران کلاس اول 4:

درایی:علوم

عیسوندی(ابهت):ریاضی

بخشی:علوم اجتماعی

بحرینی:هنر

خدری:پرورشی

دهقان:دینی

مظفری:انگلیسی

زنده بودی:ورزش

غلامی:حرفه

پیمان:عربی

کازرونی:قران

[ شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧ ] [ ٥:٤٠ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

سلامی به گرمی بوشهر و اهواز و زاهدان تنب کوچک و

تنب بزرگ و ابوموسی و بندر عباس و خارگ و عسلویه و

برازجان و کازرون و دالکی و............................................ تازه 

خیلی شهرای دیگه توی ذهنم بود اسم مطبم محمد در شیراز 

بود. تو شیراز خعلی (خیلی)حال داد ولی خواب نداشتیم 

چون همش بیرون بودیم  نقش رستم وکنفرانس و تخت جمشید

و جشن و بازم کنفرانس و ما خودمون یه دو ساعتی خونه ی

خاله مون .شاید باورتون نشه ولی اونجا که رفتیم دیگه حالم از

انواع کباب و مرغ بهم خورد ما اونجا چهار بار شام خوردیم چهار 

بارم ناهار از این هشت بار چهار بار کباب خوردیم دوبار مرغ و یه

بارم ساندویچ . ما اونجا با خانواده آقای عاشوری نژاد و آقا و 

خانم مشایخی توی یه سوییت بودیم با چهار تا اتاق و هشتا 

تخت خواب .من گفتم خیلی بهم خوش گذشت بخاطر اینکه

با این دوتا خانواده بودم از اون اولم خانم عاشوری نژاد گیر داده

بود چی میخوری که این قدر خوشگل میشی من یه لیست

دادم که اینا توش بود نوشابه زیاد شربت زیاد چای کم و.............

از روز دومم الهه (دختر آقای عاشوری نژاد که کلاس دوم هست

خیلی فضول)من رو قلقلک میاد که تا لب مرگ میرفتم  و

برمی گشتم خلاصه ما خیلی از اون خیلی جاهاهم خیلی

عکس گرفتم که اون عکس ها رو هم کمیشون رو براتون 

میزام.                             سعدیه

سعدیه

سعدیه

سعدیه

 

سقف حوض ماهی  

سقف حوض ماهی

یادگاری روی دروازه ملل در سال ۱۹۲۸ میلادی

 

یادگاری روی دروازه ی ملل

نمایش نوروصدا در تخت جمشید حتما ببینیدش

برنامه ی نور و صدا-تخت جمشید

دختر خالم زینب

 

دختر خالم-زینب

یادگاری روی دروازه ی ملل در سال ۱۸۱۰میلادی

یادگاری روی دروازه ی ملل

 

نقش رستم

نقش رستم

 

 

[ پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧ ] [ ۳:٥٤ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

شاید باورتون نشه ولی حوصله ندارم بنویسم مثل اون روز

های اول که ذوق شوق نوشتن ندارم به نظر شما بنویسم

به احتمال زیاد میمونم مینوسم به اصلا اگه بنویسم کسی نمیاد

چرت وپرت های من رو بخونه 

 

[ سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧ ] [ ۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]
من محمد هستم .احتیاج نیست نیروی کمکی بفرستین من دزد رو بیهوش کردم و میخوام از ساختمان بپرم پایین.زیاد ساختمان بلندی نیست فقط بیست و چهار طبقه است. تقریبا هرطبقه صد متر است .مشکل اصلی شش نوزادی است که در بغل دارم پنج تا از آنها دارند گریه می کنند ولی ششمی حتی گارد هم گرفته که اگر دزد به او حمله کند از خود دفاع کند به هر حال من می پرم در راه نوزاد پنجمی از دستم جدا می شود با پا او را می گیرم. دارم به زمین می رسم. رسیدم  به زمین نوزاد ها را به مادر پدرشان می دهم و می روم که بمبرا خونسا کنم می روم بالا می روم   کنار بمب  تا می خواهم بمب را خونسا کنم دزد با چاقو حمله ور می شود من جا خالی می دهم یکدفعه دزد با چاقو سیم سفید راقعط می کند ده ثانیه مانده تا بمب بترکد دزد سیم اشتباه را قعط و وقت از نود ثانیه به ده ثانیه رسیده زود از پنجره ی ساختمان بیست و چهارم  پریدم پایین و همه ی مردم را دور کردم سه دو یک بوووووووووووووووووووووووووووووووووومب            بمب ترکید ما تورا یک سر به نیرو انتظامی زدیم و اونجا یک مدال و لوح افتخار گرفتیم.
[ پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

روزی که بیاید:دوست دارم که بیاید تا تمام دنیا ازظلم و فساد پاک شود.اگر او بیاید دوست دارم 

یکی از یاران با وفایش باشم.دوست دارم که با او کینه ها بدی ها را از بین ببرم تا خوبیها جایشان

را بگیرد.فکر میکنم اگر او بیاید هیچ سلاحی کار نکند و او ازبین نرود و اگر بیاید جامعه پراز نور و 

صفا می شود.    

[ شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦ ] [ ٦:٥٥ ‎ق.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

سکوتحرف نزن ما قیام می کنیم ما قیام می کنیم  درکلاس ما همیشه حکومت نظامیه

ما نموتونیم وایستیم نمیتونیم راه بریم موقعی وارد کلاس میشیم حق نداریم کلاه سرمون

باشه ماهم همیشه از این کار های مبصر  اعصابمون خوردهیکی دیگهحق نداریم لبخند بزنیم

شعارما :ما قیام می کنیم

[ جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦ ] [ ۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

سلام من گفته بودم اول مهر میام ولی حالا الان بیشین بابا حال نداریم وبعضی ها میگن

خدایا به صبر وشکیبایی بده تا این را تحمل  کنیم . واسیم از مدرسه شهید باهنر بگم

مدرسه ما  تقریبا بزرگ  هست  مدرسه ی ما تقریبا برای هر دوشیفت  که پسر ها

دختر ها هستند جمعیت میشه ۷۲۰نفر میشه

[ شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

سلام اومی آید او می آید که حرف های چرت و پرت سر شما را درد بیاورد

محمد می آید بروبچ علاف۲ را از اول مهر با داستان  جدید شروع کند 

[ شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦ ] [ ۸:٠٠ ‎ق.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]
سلام الان بعضی ها  میگن  این با چه رویی اومده سلام میکنه بعضی ها هم میگن  وای باز این

 

اومد حرف مفت بزنه(از اون حرف هایی که یه ریال نمی ارزه) که سرمون رودرد بیاره کاش میرفت

 

گم گور میشد دیگه بر نمی گشت .

 

تولد تولد تولدم مبارک بیام شمع ها رو فوت کنم تا صد سال زنده باشم امروز تولدم بود

 

[ جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦ ] [ ۳:٥٧ ‎ق.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

                                              به نام خدا

سلام خوب هستید من هم خو بم اسم مطلبم رو گذاشتم خبر خوب و بد و تولد خوب

اول از خبر خوب شروع می کنیم خبر خوب اینکه عموم محسن و زن عموم به احتمال زیاد 

نمیرن مسافرت اما خبر بد او نا بخاطری نمیرن مسافرت واسه اینکه دختر خاله زنموم

مرد و حالا تولد تولد تولد تولد وبلاگ مبارک

[ دوشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٦ ] [ ٤:۳٠ ‎ق.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

                                                  به نام خدا

                    ای نام تو بهترین سر آغاز بی نام تو نامه کی کنم باز

                   سلام خوب هستید من که زیاد نه بگم برای چی برای

                    اینکه مطمئن هستم عید امسال اصلا بهم خوش نمیگذره

                   حتما می پرسید برای چی ؟ اصلا مخواهید نپرسید نپرسید

                   به خاطر اینکه امسال عید نه دوتا عموم هست نه دوتا از عمه  ها

                نیستن دیگه فقط خودمون هستیم با چند تا عمه هام با و پدر بزرگ

               ومادربزرگام  خوب دیگه زیاد حرف نمی زنم که سرتون رو درد بیارم

                                               خدا حافظ

 

 

[ شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥ ] [ ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

 

سلام من دو روز پیش ابروم شکست تو مدرسه هم با سرو مغض و دماغ و ابرو دست خوردم زمین بعد منو بردن پیش آقای صدیق آقای صدیق رفت پنبه اورد زد به ابروم بعد بتادین اورد وریخت رو پنبه بعد زد به ابروم من تو یه چیز تعجب کردم بتادینه اصلا د نداد بعد منو بردن پیش آقای روایی آقای روایی گفت شاید بخیه بخواهد من ترسیدم ولی الان دیگه بخدریه نزدم تازه منم میرم مدرسه فوتبال اولین مدرسه فوتبال بوشهر آدرسشم خیابان ساحلی خوب دیگه خداحافظ

 

ابرو.شکستن

[ سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥ ] [ ٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

پرسپولیس

 

سلام حال کردین پرسپولیس چیکار کرد همه ی استقلالی ها کف کردند بازی اول

 

ابومسلم 3-2پرسپولیس برق0-1پرسپولیس  استقلال اهواز 0-4پرسپولیس  وپیکان 0-2پرسپولیس

 

حالا بااین تعریف ها چشش نزنم  ولی بگم اگه پرسپولیس به این روند بره 100درصدن هم قهرمان

 

لیگ برتر میشه هم جام حذفی خداکنه

 

مطلب د وم :مدرسه چی بود به جون ما انداختی

 

خدایا این مدرسه چی بود به جون ما انداختی  ازصبح باید بری تا ظهر از ظهر باید بری تا عصر

 

حالا مدرسه هم میخوایم بریم یه مدرسه درست اون مدیر بداخلاقش ادیب نیا میگه نباید توپ بیارین

 

ناظممون  از همه بهتر هست آقای روایی اسم مدرسمم شهید باهنر هست

 

 

 

[ چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥ ] [ ٤:٠٠ ‎ق.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

جشن وبلاگ نویسا

بابا این جشن ما وبلاگ نویسا داریم  از اون مجریش که از بیمزه هم بیمزه تر بود واقعا ما چه گناه کردیم باید

جشنمون این همه بیمزه باشه حالا از اونایی  که این جشن برگزار کردن تشکر می کنم ولی به اونا میگم  که

 باید جشنشون  بهتر کنن مخصوصا مجریشون مثلا اون  گروه موسیقی جوانانشون  افتزاح بود حالا جونه من شما هایی که او مدید نظر بدین چطوری بود.

[ چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥ ] [ ۳:۱۱ ‎ق.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

 

سلام  خوب هستین من 4روز پیش از مسافرت ساعت  2 بعد از ظهر برگشتیم من ودو خواهرم ومامانم به مسافرت  رفتیم  به شهرهای  شیرا ز  و یزد رفتیم ما در شیراز به بازار رفتیم من کیف مدرسه ام را از آنجا

خریدم و قرار بود از آنجا کفش هم بخرم ولی کفشی را که دوست داشتم پیدا نکردم وکفش قرار شد یزد بخرم  ما از آنجا با خاله ام دختر خاله ام وخاله ی  دیگرم ودایی ام وزن دایی ام به یزد ورفتیم خانه دایی دیگرم  من در حوض خانه ی دایی ام آب بازی کردم  وبه بازار رفتیم من آنجا هم کفش پیدا نکردم ما آنجا هم همش میرفتیم بازار وروز اخر رفتیم اتشکده انجایی که بعضی از مردم اتش می پرستیدند ولی از شانس گند ما بسته بود وفردا  شب آن روز به شیراز امدیم وفرداش به بوشهر  تازه یک چیز دیگه من از بی اینترنتی  یک شاکار کردم .

 

[ چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٥ ] [ ۸:٤٢ ‎ق.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

 تابستان

 

بهار رفتو تابستان  امد حالا دیگه دبیرستان گرفته تا مهد کودک  تعتیلن 

 

همه یا دارن میرن مسافرت یا کلاس منم دارم میرم کلاس فوتبال و

 

خوشنویسی  شما به من بگین چه کلاس هایی میرین . 

 

 

 

[ جمعه ۱٦ تیر ۱۳۸٥ ] [ ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

 

جام جهانی 2006 آلمان

 

سلام بخشید که چند روز برای مطلب نمی یام تو اینترنت برای اینکه

 

وقت وقته جام جهانیه جام جهانی تو آلمان برگزار شده تیم ملی ایرانم

 

رفته ولی شانس گند ما حذف شد البته هنوز حذفه حذفم نشده  با آنگولا

 

هنوز بازی نکرده ولی اگه حتی از آنگولا  ببره هم باز حذفه من طرفدار

 

برزیل هستم . راستی تا یادم نرفته بگم 25 خرداد تولدم بود خداحافظ  

 

[ یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٥ ] [ ٧:٥٥ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

ای خدا چه گناهی من کرد م

 

سلام خوبین مامان خوبه بابا خوبه عمه خوبه دایی خوبه عمو خوبه خاله چی ؟

 

یکی نیست بهت بگه به تو چه چه پرویی  . خدامن چه گناهی در درگاه تو کرده

 

بودم که یک نمره به من ندادی ها ؟ حا لا دیگه شده معلم باید نمره بده . می دونید

 

کارنامم چند شد؟96 / 19صدم  من که توش اشتباهی ندیدم . حالا خداکنه کلاس

 

چهارم 20ببرم. شما با نظراتون بگین کلاس چهارم چند میبرم . خداحافظ

 

 

 

[ سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳۸٥ ] [ ۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

بچه ها من در27 با پدرم به حوزه ی هنری بوشهر رفتیم ما اول نمایش دیدیم و بعد ریئس کل حوزه هنری کشور آمد و سخرانی کرد او حرف های جالبی زد وبعد من و پدرم به نمایشگا هی رفتیم که مردم آثار هنری خود را در آ نجا گذاشته بودن وا قعا چیزهای قشنگی بود منوبعد به خانه برگشتیم .

 

 

[ شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٥ ] [ ٤:۱٦ ‎ب.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]

من آمدم

 

بچه ها در این چند روز که اصلا  وارد اینترنت نشده بودم خیلی اذ یت

 

شدم راستی من امتحان هم دادم امتحان های من علوم ورزش

 

هدیه های آسما ن اجتما عی نقاشی  بخوانیم ریاضی جمله نویسی

 

املا و من فکر کنم نقاشی 19ببرم   تا دو سه روز دیگه خداحافظ

 

 

 

بچه ها در این چند روز که اصلا  وارد اینترنت نشده بودم خیلی اذ یت

 

شدم راستی من امتحان هم دادم امتحان های من علوم ورزش

 

هدیه های آسما ن اجتما عی نقاشی  بخوانیم ریاضی جمله نویسی

 

املا و من فکر کنم نقاشی 19ببرم   تا دو سه روز دیگه خداحافظ

 

 

 

[ چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٥ ] [ ٩:٤٢ ‎ق.ظ ] [ محمد ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من نه حیوانم که شیر سلطانم باشه نه گیاهم که منتظر باشم صاحابم بهم آب بده نه هیچ چیز دیگه که بخوان به خاطرش بهم زور بگن من یه آدمم و حق دارم آزادی داشته باشم خودم
نويسندگان
صفحات اختصاصی